برای پی گیری مطالب می توانید به وبسایت آیین پژوهی و فرهنگ مراجعه کنید

+ نوشته شده در ساعت توسط Ali Thamasbi /---------- |

اگر بشارت مسیح را در مورد آخرالزمان در باب بیست و چهارم انجیل متی خوانده باشی و سوره‌‌ی تکویر را نیز در قرآن دیده باشی، و با شعر فروغ هم اندکی آشنایی داشته باشی، بعید است که رابطه‌ی آیه‌های زمینی فروغ را با آن دو متن مقدس در نیابی.....(ادامه..)


...ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت توسط Ali Thamasbi /---------- |

نیمه شب که از راه رسیدم، هنوز خیابان های شهر چراغان بود، با انواع لامپ های رنگارنگ. گفته بودم چند روزی را که به شهر نباشم ذهنم آسوده تر خواهد بود. آنجا  در میان چند کوه نیمه خشک و نیمه کویری، ده کوره ای ویران  هست که نه برق دارد نه تلفن، اگرچه هم سیم های برق و هم کابل تلفن از روی خانه های ویران آن ده کوره عبور کرده. غلامحسین هم چندین بار به شرکت برق و به مخابرات مراجعه کرده،‌ حرفشان این است که برای روستاهای زیر ده خانوار نمی توانند ترانس برق نصب کنند و نمی توانند امکانات تلفن فراهم کنند.

غلامحسین مجبور شده بود یک یخچال نفتی کهنه و قدیمی از یک وانتی دوره گرد خریداری کند ظاهرا هدیه ای تهیه کرده بود برای همسرش که تازه پسری به دنیا آورده. اما چند روز پیش یخچال آتش می گیرد، از دو اطاق قدیمی، یکی که هم انباری بود و هم آشپزخانه، سوخته بود سقفش هم فرو ریخته بود

قبلا از اخبار شنیده بودم که این روزها به مناسبت نیمه شعبان شهر غرق نور و شادمانی خواهد بود. من هم انگار مثل غلامحسین، حوصله ی این همه نور و این همه شادمانی را ندارم

مشهد، ششم مرداد 1389

 نوشته ای مرتبط: سگ غلامحسین

 

+ نوشته شده در ساعت توسط Ali Thamasbi /---------- |

 

این شاید از خوش خیالی و خامی بود که بلافاصله پس از پیروزی هر دو انقلاب مشروطه و جمهوری اسلامی، چند صباحی نابودی استبداد را جشن گرفتیم بعد هم دیدیم که « استبداد» عوامل خود را به سرعت در کسوت­های تازه بازتولید نمود. یعنی که « استبداد» و دیکتاتوری، چیزی مستقل از مستبد و دیکتاتور است، استبداد خود به مادینه­ی زایشگری می­ماند که تا به یائسگی نرسیده باشد در غارهای هزار توی خود، مدام دیکتاتورهای تازه می­زاید.....

(برای مطالعه متن کامل به بخش ادامه مطلب نگاه کنید)


...ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت توسط Ali Thamasbi /---------- |

 

همین آخرین روزهای خرداد بود؛ سال 1356، گمانم سر کلاس بودیم برای برگزاری یکی از آخرین امتحانات آن ترم که متن خوانی مطبوعات عربی بود، استاد این درس عجله داشت تا زودتر خودش را به جلسه­ای برساند که حضور در آن جلسه را وظیفه­ی ملی خودش می­دانست, این را با افتخار برای دانشجویانش که ما باشیم به زبان هم آورد، آن روزگار هرکس که عضو حزب رستاخیز نبود و هرکس که در گرد همآیی­های حزب رستاخیز شرکت نمی­کرد، به این معنا بود که در وظیفه­ی ملی خودش قصور کرده است.

استاد گه گاهی در کلاس­های قبلی، شاید برای راحت شدن وجدانش و برای اینکه از نگاه گزنده­ی دانشجویانش بکاهد هرجا مناسب می­دید این گفته­­ها را به نقل از مقام سلطنت بیان می­کرد که:

همه­ی مردم ایران باید برای هدفهای ملی که سعادت و آسایش همه­ی ما را تامین خواهد کرد متحد باشند و در یک جهت حرکت کنند، همه­ی کوششها باید در راه پیشرفت کشور باشد. نه خنثی کردن تلاشهای یکدیگر. در نظام چند حزبی امکان تفرقه و تشتت بسیار است. هر گروه می‏خواهد حرفهای خودش را به کرسی بنشاند و در نتیجه اختلافات به وجود می‏آید. در حالی که در حزب رستاخیز از جنگ گروهی خبری نیست.

 

در همین حال و هوا بوده که یکی از همکلاسی­ها با حالتی پریشان وارد کلاس شده بود، هنوز نشسته و ننشسته، که به رفیق بغل دستی­اش مطلبی را گفت، و او باز به بغل دستی خود­، خبر ناگهان موج برداشته بود، و این واگویه­ها که: دروغ است؟ شایعه است؟ توطئه­ای دیگر است؟

هر چه بود، تاب نشستن و منتظر ماندن نبود. نکند خبر راست باشد، باید از کلاس بیرون می­زدیم، باید کاری می­کردیم، باید راست و دروغ بودن خبر را می­فهمیدیم.

بعد، خبر راست بود، اگر چه دوست داشتیم باورش نکنیم، گفتند جنازه را به سوریه برده اند کنار مزار زینب، بعد هم روز هفتم رسیده بود و مجلس تعزیه، و انبوه جمعیت ملتهب و بی­قرار در مسجد ملا هاشم، و نیروهای پلیس با سپر و باتوم در بیرون مسجد، پنکه ها و بلندگوهای مسجد کار نمیکند، یکی ایستاده تکیه به دیوار داده و با آوایی بلند و زنگ دار قرآن می خواند و می گرید. پیر خراسانی ما هم ، با قامتی خمیده، ایستاده در همان جا که صاحبان تعزیه می ایستند.

و خطاب به جمعیت گمانم تنها یک کلام گفته بود:

بعد از علی، کمرم شکست...،

نه آن پیر بزگوار را یارای گفتن سخنی دیگر بود، نه ما را یارای شنیدن .......

29 خرداد 1389

+ نوشته شده در ساعت توسط Ali Thamasbi /---------- |

 

این روزها، گاهی شعری قدیمی را زمزمه می کنم که می گفت:

یا لیت جور بنی مروان عاد لنا        و لیت عدل بنی العباس فی النار

پس از جنبش بزرگ ایرانیان علیه حکومت امویان و پس از روی کار آمدن بنی عباس توسط خراسانیان به سرکردگی ابومسلم، همه امید به عدالتی داشتند که بنی عباس وعده داده بودند. دیری نپایید که این شعر بر سر زبان ها افتاد:

کاشکی همان جور بنی مروان برای ما باز می گشت

و کاشکی عدل بنی عباس به آتش دوزخ می­رفت

+ نوشته شده در ساعت توسط Ali Thamasbi /---------- |

 

«اخلاق» رابطه­ی افراد اجتماع با یکدیگر را تعریف می­کند و «عبادات» رابطه­ی فرد را با خداوند بیان می­کند.

بنا براین کسی که نماز می­خواند، یک عمل عبادی را انجام می­دهد و رابطه­ خود را با خداوند سامان می­دهد، حالا اگر همین آدم، برای اینکه دیگران از او خوششان بیاید نماز بخواند، این نماز نه تنها ارتباطی با خدا ندارد بلکه توهین به خداوند هم هست و شرک هم شمرده می­شود. 

(برای مطالعه متن کامل این مصاحبه به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید)

 


...ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت توسط Ali Thamasbi /---------- |

 

انسان،

جهاني گشوده به سوی آزادیست

فروبستن افق‌های اندیشه را بر نمی تابد.

«هنر» هم، به زندان استبداد نمی گنجد، گر چه هنرمند به زندان باشد

«قلم»، غلام حلقه بگوش استبداد نمی شود، گر چه نویسنده در غل و زنجیر باشد

و «آزادی»، واژه ای از جنس حباب و پوک و پکر نیست که بازیچه ی پیرانِ بهت شود

بر صلیب و دار و رسن در نمی آید آزادی، گر چه پیام آوران آزادی بر دار شوند

جهان انسانی، اندک اندک راه خود را هموار می­کند

اگرچه با هزینه های بسیار

پروا مکن

حصار این زندان هم، که برساخته از  دروغ و تزویر و خرافه  است، دوامی نخواهد داشت

دوم خرداد 1389 مشهد

+ نوشته شده در ساعت توسط Ali Thamasbi /---------- |

سلام

از سال­ها پیش، بیست و سوم اردیبهشت را سالروز بزرگداشت فردوسی دانسته اند. به گمان من، در برخی از سمینارهایی که در ایران برای بزرگداشت فردوسی برگزار می­شود، شاید بنا به مصالحی نتوان برخی نکته­های عبرت آموز را در باره فردوسی بیان کرد، به ویژه آنجا که روایت فردوسی از رستم، در معارضه ی با نظام سلطه قرار می گیرد. در این داستان، گشتاسب خود را جانشین پیامبر(زرتشت) می داند و رستم را بد دین می­نامد، وفاداری رستم به گشتاسب هنگامی مورد قبول این جانشین پیامبر قرار می گیرد که رستم دست بسته به دربار بیاید، این وقایع اگر چه به رنگ اسطوره است اما ایران پس از اسلام به ویژه در روزگار خلافت عباسیان، بارها شاهد تکرار این ماجرا بوده است.

در مقاله ای پژوهشی با عنوان «لهوالحدیث در نسبت با داستان رستم و اسفندیار » سعی کرده ام به همین نکته  که مغفول مانده اشاره کنم، این مقاله همچنین در نشریه چشم انداز ایران، به همت دوست بزرگوارم آقای لطف الله میثمی نیز منتشر شد.

نشانی اصل مقاله در وبسایت آیین پژوهی و فرهنگ هم این است

http://www.ali-tahmasebi.com/newsview.asp?NewsCode=254

زنده باشید: علی طهماسبی

+ نوشته شده در ساعت توسط Ali Thamasbi /---------- |


راه سوم، نه رسیدن به حاکمیت است، نه اعلام پایان یافتن جنبش سبز، بلکه احیای خرد جمعی برای «نقد قدرت» است

نیازی به یاد آوری نیست که در این شرایط جنبش سبز امکانات لازم برای ورود به عرصهء حاکمیت و تشکیل دولت و به دست گرفتن قدرت را ندارد اما این آیا پایان راه جنبش سبز است؟ .....


...ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت توسط Ali Thamasbi /---------- |

گرفتاری تنها در این نیست که کسی مثلا نوشته­ای را از دیگری به نام خود انتشار دهد، یا مقاله­ای علمی یا ادبی را با کمی پس و پیش کردن برخی واژگان از آن خود بنمایاند، بحث بر سر این است که مقاله­ای یا کلامی که در حرمت آزادی، دین و اخلاق نوشته شده، گردنبندی می­شود زینت بخش سلیطه­هایی نیرنگ باز، و..


...ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت توسط Ali Thamasbi /---------- |


زمستان که برف چندانی  نیامد, امید که در این بهار, گرفتار قحط باران نشویم, این البته بستگی به ساز و کار طبیعت دارد.

امید دیگر, از میان برداشتن  قحط اندیشه و اخلاق است که بستگی به همت و هوشیاری فرد فرد ما دارد.

از این رو, تو را که بشارتگر اندیشه و اخلاق زندگی  باشی، از این بهار گرامی‌تر می‌دارم

و این سال نو را به تو و به همه‌ی جان‌های آزاد تبریک می‌گویم

بامهر: علی طهماسبی

+ نوشته شده در ساعت توسط Ali Thamasbi /---------- |

عبور از آتش خرافه نبود، بخشی از مناسكِ ورود به نوروز بود. آتش هم نماد بود، مثل همه مناسك و نماد‌های ديگر. همانگونه كه داستان ابراهيم و موسی نيز خرافه نبود. دراين‌ فرهنگ، حديث ابراهيم و سياوش، مانند بسياری مضامين ديگر، برای ما ايرانيان درهم آميخته بود بی‌آنكه كفر و الحاد يا خرافه و جادو باشد.


 
       

 آن شب‌های سرد كه شعله‌های رقصنده‌ی آتش قداستی ديگر پيدا می‌كرد پيرامونش می‌نشستيم و سرود می‌خوانديم و قديسی را می‌ديديم كه بی‌آنكه بسوزد در آن ميانه به سماع برخاسته و به‌اشارت مژده آمدن نوروزمان می‌داد كه نوروز رستاخيزِ حيات بود و ازميان برخاستنِ كدورت‌ها. حالا نمی‌دانم كه آن قديس، پيرِ مغ بوده، ابراهيم بوده يا سياوش؟. شايد هم همه باهم بودند. يعنی يكی بوده كه برای هركسی نامی آشنای حافظه ‌تاريخی‌اش داشت. داستان طور سينا و آن بوته كه در آتش بود و نسوخت هم شايد حديثِ خود موسی بوده باشد كه چندان شايستگی يافته بوده است كه از گام نهادن در آتش نهراسد و برای نجات قوم كه در مصر گرفتارندكاری كند.

سياوش كه از آتش عبور كند، يا ابراهيم كه به‌ميانه آتش باشد و نسوزد، برای ما نشانه‌ای از پاكیِ آنان بود تا بتوانند چگونگیِ ورود به عرصه‌ تازه‌ای را نشانمان دهند. در مناسكِ ما باورمان اين شده بود كه آتشِ مقدس، پليدی‌ها را می‌سوخت، دروغ‌گويان را خاكستر می‌كرد. اما راستگويان و درست كردارانِ پاك چيزی برای سوخته شدن نداشتند كه از اين آتش بهراسند. آن هنگام كه سياوش به‌آتش گام نهاد، به‌جای او كاوس شاه و سودابه كه به‌گمان خود دور از آتش نشسته بودند سوختند. همانگونه كه وقتی ابراهيم در آتش می‌خراميد نمرود در جايگاه خويش می‌سوخت. در داستان موسی هم عاقبت فرعون بود كه سوخت.

آموخته بوديم كه مناسكِ ورود به نوروز را به‌ اين گونه و با عبور از آتش به نمايش در‌آوريم. نبردِ ميانِ خير و شر چيزی نبود كه با پايان يافتن سالِ كهنه، و با ورود به‌سال نو پايان يابد اما برای ادامه اين نبرد، هراز چندی بايد خود را نيز می‌آزموديم، بايد مناسكِ ويژه خود را به‌جای می‌آورديم، بايد هرچه از دروغ و دشمنی در طول سال به جانمان نشسته بود در اين مناسك از ميان برمی‌داشتيم و گرنه چرخه‌ی طبيعت و آمدنِ بهار، به‌خودی خود نوروزِ ملت‌ها و تمدن‌ها نخواهد بود.

عبور از آتش خرافه نبود، بخشی از مناسكِ ورود به نوروز بود. آتش هم نماد بود، مثل همه مناسك و نماد‌های ديگر. همانگونه كه از اين منظر، داستان ابراهيم و موسی نيز خرافه نبود. دراين‌ فرهنگ، حديث ابراهيم و سياوش، مانند بسياری مضامين ديگر، برای ما ايرانيان درهم آميخته بود بی‌آنكه كفر و الحاد يا خرافه و جادو باشد.

ما ايرانيان به‌دلايلِ چندی اهل صلح و مدارا بوديم. با آنكه پهلوان قصه‌هامان رستم بود اما مورچه هم در اين منظومه حرمتی داشت چندان‌كه دهقان توس هم در باز آفرينی رستم از اهميت جانِ مورچه‌ای غفلت نمی‌كند. جشن‌هامان كه همان نيايش‌هامان بود همه از حرمتِ به زندگی حكايت می‌كرد. نوروز هم نمادی از رستاخيزِ حيات بود كه از گياه و جانور تا آدم، همه در آن سهمی داشتند.

نمادها و مناسك را افراد ويژه‌ای ابداع نمی‌كنند، انگار طراحیِ اين موارد به‌عهده روحِ جمعیِ ملت‌ها است. احتمالا به همين مناسبت است كه با دستورها و بخشنامه‌ها نمی‌توان به سادگی با آن به‌جدال برخاست. همچنين بسياری رشته‌های پيدا و پنهان از هر نمادی به معنا كشيده می‌شود و هنگامی ‌كه در جامعه‌ای نمادی و مناسكی در حال تغيير يافتن باشد به‌معنای آن است كه واقعه مهمی در روانِ جمعیِ ملت اتفاق افتاده است اين واقعه را می‌توان از تغيير نمادها و دگرگونیِ مناسك دريافت.

انتخابِ آتشِ باروت به‌جای رقصِ موزون شعله‌های محدود و مهار شده هيزم، تمايل به ترساندن اين و آن با انفجارهای كوچك و بزرگ از سوی بسياری از كودكان و نوجوانان، همه و همه می‌تواند نشانه‌هايی از همان واقعه باشد. شايد روانِ جمعیِ ما در اين سال‌ها چندان بی‌حرمتی ديده و زخم خورده است كه به‌مكافات آن بی‌حرمتی‌ها، انبوهی از جوانان ميهنمان اين‌گونه به استقبال نوروز می‌روند.

از باروتِ ترقه به‌اين شيوه، تا باروت نارنجك و تفنگ شايد راه درازی نباشد. اين خبر تلخی برای نوروزِ ايران است. با اين‌همه بازهم در نيايش‌ِ نوروزی‌مان واگويه می‌كنيم كه: ايران، ای بانوی بزرگ، خانم جان، دشت و دامنت از آشوب جنگ و بوی باورت بركنار باد. در نوروز و بهارانی ديگر، چشمانت دروغ و دشمنی، زندان وبی‌حرمتی، فقر وتهی‌دستی نبيناد. شايد درآن بهاران، فرصتی پيش‌آيد تا از آنهمه گل‌های ناشكفته‌ای كه به‌دامن داري بازهم......

 علي طهماسبي

+ نوشته شده در ساعت توسط Ali Thamasbi /---------- |

 

دیروز

---------------------------------------

امروز

-----------------------------------------

فردا

؟

+ نوشته شده در ساعت توسط Ali Thamasbi /---------- |

ما وارث بسیاری از وسواس‌ها، دلهره‌ها، خشونت‌ها و حتی وحشی‌گری‌های هزاره‌های دور اجداد خود هستیم، در لایه‌های عمیق روان جمعی پیشرفته‌ترین تمدن‌های بشری هم همان وحشی‌گری‌های هزاره‌های پیش نهفته است، چیزی که به این وحشی‌گری‌ها اجازه‌ی بروز و ظهور نمی‌دهد، حکمت و قانون و خرد جمعی است که بشریت طی هزاران سال مجاهدت و تلاش، اندک اندک به آن دست یافته است،....
...ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت توسط Ali Thamasbi /---------- |

 

«بودن» و «شدن» چنان در هم تنیده‌اند که نمی‌توان یکی را بدون دیگری تصور کرد.

از این رو، هیچ کس در روزهای زندگی، خود را تکرار نمی‌کند، بلکه هرکسی، ادامه‌ی خویش است.

همچنین هر جنبش‌ اجتماعی تازه، تکرار جنبش‌ پیشین نیست، ادامه‌ی آن است.

در فاصله‌ی میان دو انقلاب، یا دو جنبش، همه چیز صبورانه و آرام، در کار دگرگونی است.

مانند نطفه‌ی پرنده‌ای که در درون پوسته در کار دگردیسی است تا به مرحله‌ی شکستن آن پوسته و بیرون آمدن از آن می‌رسد.

برخی می‌پندارند که این جنبش ناگهانی پدید آمده است، زیرا که تنها آوای شکسته شدن قالب‌های موجود را می‌شنوند و عبور از خطوط تعیین شده‌‌ی مرسوم را می‌بینند. اما این شکستن‌ها و عبور کردن‌ها، قانونی است که در «بودن» و «شدن» تعبیه است.

پانزدهم بهمن 1388

 

+ نوشته شده در ساعت توسط Ali Thamasbi /---------- |

 

تو این را استبداد و دیکتاتوری می‌خوانی

حتما در مقام مقایسه با مدنیت امروز جهان

من اما علاوه بر آن

این را شرک محض می‌بینم

در مقایسه با آنچه به عنوان مسلمان از متن قرآن می‌دانم

        چهاردهم بهمن۱۳۸۸

+ نوشته شده در ساعت توسط Ali Thamasbi /---------- |

 

پرسیده بود:

باران یا بهشت؟

کدام را دوست داری؟

گفت:   باران

پرسیده بود: چرا؟

گفت:

بهشت ویژه‌ی مؤمنان است، باران برای همگان

                                                                                              علی طهماسبی۲۳/۱۰/۱۳۸۸

+ نوشته شده در ساعت توسط Ali Thamasbi /---------- |

 

سال ۱۳۷۳ بود، صبح زود یک روز زمستانی بود، بی‌گاه بود که یکی از بچه‌ها از آن سوی خط ، خبر را گفت. خبری شکسته و بسته، نیمه نیمه و ناتمام،  از آن رو که بغض گلوگیر می‌شد، گریه راه کلام را می‌بست، بعد هم بی‌خدا حافظی ارتباط قطع شد. همین اندازه می‌شد فهمید که حسین برازنده بلایی سرش آمده.

از خانه بیرون می‌زنم، پشت سرم باز هم تلفن زنگ می‌زند، لزومی ندارد برگردم پاسخ دهم، باید خود را می‌رساندم، اما به کجا؟ به کدام خانه؟ به همان خانه‌ای که دیگر حسین آنجا  نیست؟ باید هر چه سریعتر خودم را برسانم که چه ببینم؟ چه بگویم؟ چه بشنوم؟

××××××

تاریک روشن صبح بوده، رفتگر زنگ در خانه‌ای را می‌زند، صاحب خانه پزشک بوده، به سرعت خود را جلو در خانه می‌رساند، جنازه‌ای روی پیاده رو کنار باغچه افتاده، صحنه‌ عادی نیست، بال کت مرد را پس می‌زند تا معاینه‌اش ‌کند، قرآن کوچکی را در جیبش می‌بیند، یکه می‌خورد که این آدمی معمولی نیست. کسی که هنگام مرگ آن هم با این صحنه، قرآن به همراه دارد، نباید آدمی معمولی باشد. بر می‌گردد، به پلیس زنگ می‌زند، بعد هم ...

××××××

به خانه‌ی حسین می‌رسم، از هدا و حنیف یادم نیست، فرزانه خانم گیج و مبهوت است، چند نفر از دوستان دیگر هم آمده‌اند، نمی‌توانم به دیگران نگاه کنم، گاهی فضا چنان سنگین می‌شود که آدم را در خودش مچاله می‌کند،‌ دیگر حرفی هم برای گفتن نیست.

××××××

هنوز نمی‌دانستیم که این اولین  قربانی در قتل‌های زنجیره‌ای باید باشد، اما پیش از آن حسین خودش گفته بود که بارها تهدید به قتل شده، وقتی هم از این تهدیدها یاد می‌کرد، ما می ترسیدیم و او با چهره‌ای شاداب و گلگون می‌خندید، می‌خندید، در خنده‌هایش صداقت و ایمان و روشنایی موج می‌زد، هنوز هم انگار با همان صداقت و ایمان به مرگ می‌خندند، هنوز هم من از خنده‌های شادمانه‌اش، از روشنایی نگاهش سرشار می‌شوم. عجب صداقت و ایمانی داشت این مرد، عجب صداقت و ایمانی دارد

علی طهماسبی

شانزدهم دی ماه 1388

+ نوشته شده در ساعت توسط Ali Thamasbi /---------- |

 

به همانجا می‌رسیم

که آغاز کرده بودیم

اما این بار

آنجا را خواهیم شناخت

تی اس الیوت

+ نوشته شده در ساعت توسط Ali Thamasbi /---------- |