بارها خواستم چيزي بنويسم در چند و چون اين وقايع، راستش در مي‌مانم كه در اين حال و هوا چه بنويسم؟ از سويي مي بينم پيش از اين در اين باره آنچه مي‌دانستم نوشته‌ام، مثلا نگاه كنيد به مقاله‌ي «ديكتاتور، يا ديكتاتوري؟»  و اينكه «ديكتاتورها» يا رهبران مستبد، اشخاصي هستند از جنس آدم‌ها و چيزي به نام «خواست قدرت» هم از ويژگي‌هاي طبيعت هر آدمي است، مانند بسياري از اميال ديگر كه در هر آدمي وجود دارد و هر آدمي بالقوه مي‌تواند يك ديكتاتور هم باشد و بنا به مقتضيات فرهنگي، رواني و اجتماعي، آن ميل به قدرت وقتي زمينه‌ي ظهور پيدا كند مي تواند از قوه به فعل در آيد.

با اندكي تسامح مي‌توانم بگويم كه ديكتاتوها، محصول فرهنگ ديكتاتوري هستند. يعني زمينه‌‌هاي فرهنگي و رواني و اجتماعي‌ي ديكتاتوري كه فراهم شود بسا آدم‌هاي با تقوا و آزاده هم كه به ديكتاتورهاي هراس انگيز تبديل مي‌شوند. هزار جور ترفند و نيرنگ و توطئه هم در چنته‌ي ديكتاتورها هست تا مشروعيت و قدرت پيدا كنند. بنا بر اين به گمان من شناخت زمينه‌هاي ديكتاتوري و مبارزه با ديكتاتوري، مهم‌تر، پيچيده‌تر و  دشوارتر از مبارزه با ديكتاتور‌ها است. اين البته به آن معنا نيست كه مستبدين زمانه را نديده انگاريم.

به سخن ديگر، تا هنگامي كه ابعاد، زوايا و زمينه‌هاي اين فرهنگ استبدادي به درستي شناخته نشود، تا هنگامي كه تحليلي روانشناختي از ديكتاتور و به ويژه از ديكته پذيرها انجام نگيرد، تا وقتي مقابله‌‌اي آگاهانه، جدي، و منصفانه با فرهنگ ديكتاتوري صورت نگيرد، باز هم دور نخواهد بود كه با رفتن هر ديكتاتور، ديكتاتور تازه‌اي جاي او را بگيرد. داستان مشروطه و پديد آمدن ديكتاتوري رضا شاه بعد از مشروطه نمونه‌اي قابل تامل ديگري است.

در همين ارتباط دوست دارم به اين نكته هم اشاره كنم كه براي بهتر تشخيص دادن وضعيت كنوني، سعي كنيم در كنار رويكردهاي عاطفي و احساسي كه به ناگزير گرفتار آن شده و مي‌شويم، به تفكري منطقي و عقلاني هم ميدان ظهور بدهيم و فراموش نكنيم كه «قانون» حاصل تفكر منطقي است و استبداد بر عواطف و احساسات تكيه مي‌كند. هنگامي كه اكثريت مردم يك جامعه داراي تفكري منطقي باشند بعيد است كه ديكتاتوري فرصت ظهور پيدا كند

 

 

-------------/ علي طهماسبي /------------- /